خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
سهيلا فتحي
آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
انتهای بينهايت
سالهای سبز عاشقی
آب تنی در حوضچه اکنون
یک عاشقانه
خوابهای صورتی
رايانا
سعید+شیما=ما
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
google
جمهوری پرندگان
واگویه های یک کولی
تازه های ادبی
زندگی ساده
زیسفون
ping
همدم تنها
پرشین بلاگ
پرشين وبلاگ
وبلاگ هاي فارسي
اخبار فاوا
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
در انتظار
تو ـ خود ـ گفتی که...
خواهی آمد
سالها ،
و... شاید هم ،
قرنهاست،
که میگذرد
و من ـ همچنان ـ در انتظار
همراه با ،
لبه ی تیزِ خاطره
در، پرده ی سپید خیال
چشمانت را، تصویر می کنم
به سیاهی، شبهای بی پایان انتظار
و ، لبانت را ، بارنگی به سرخی خون
آسمان دلم پر می شود
از ابرهای سیاه دلتنگی
و ... می بارد
پرده رنگین خیالم را ـ می شوید
چشم ها ـ لب ها ـ و... رنگها
در هم فرو می ریزند
سرخی خون دلم
در ...
سیاهی شبهای انتظار
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦ - سهيلا فتحي
برگرد
این جا طبیعت ،
آنسان که می نماید ــ
طبیعی نیست
یدالله رویایی
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦ - سهيلا فتحي
گزیده ای از ...
بی کار سفره نیست و بی سفره ،عشق . بی عشق،سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوانیست ، خنده و شوخی نیست،زبان و دل کهنه میشود،تناس بر لب ها می بندد،روح در چهره و نگاه در چشم ها می خشکد،دست ها در بیکاری فرسوده می شوند و بیل و منگال و دستکاله و علفتراش در پس کندوی خالی ، زیر لایه ضخیمی از غبار رخ پنهان می کنند. دیگر چه ؟ خر که مرده باشد ،زمستان سرد و خشک که تن را زیر تن سیاه و سرد خود بفشارد، و اندوه که از جاگاه جان لبریز شده باشد... دیگر کجا جایی برای پند وپیوند می ماند؟ کجا جایی برای دل و زبان؟
جای خالی سلوچ
(محمود دولت آبادی )
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦ - سهيلا فتحي
سکوت پرندگان
چرا همه پرندگان سکوت کرده اند؟
و همه ، رخت عزا برتن دارند؟
مگر فقط کلاغها سیاه نمی پوشیدند؟
و به خاطر سیاه پوشیشی شان،
آنان را ، شوم نمی نامیدند؟
و با شنیدن صدای قار قارشان در اول صبح،
تا شام ، منتظر خبرهای بد نمی ماندند؟
□
روزی کلاعها تصمیم گرفتند:
که دیگر قار قار نکنند
تا شاید ، با گذشت زمان ،
باورها عوض شود
و به بزرگترهایی که فهمیده بودند
کلاغها شوم نیستند،
فرصت بدهند
تا با هزاران ترفند،
به کودکان بیاموزند
که به کلاغهای سیاه
به جای خبرچین ،
نامه بر بگویند
و حالا ...
□
چرا همه پرندگان سکوت کرده اند؟
و همه ، رخت عزا بر تن دارند؟
چقدر دلم، برای دیدن پرده رنگارنگ پرهاشان،
تنگ شده
چقدر دلم، برای شنیدن موسیقی خوش آهنگ صداهاشان،
تنگ شده
چقدر دلم می خواهد
صدای قارقار کلاغهای سیاه را بشنوم
و در انتظار رسیدن نامه ای از یک دوست
در خانه ، بمانم
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٦ - سهيلا فتحي
قاف
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود!
حسرت همیشگی
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی ، وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چه زود دیر می شود
مرحوم دکتر قیصر امین پور
افسوس چه زود رفت
نام و یادش گرامی باد

دلهره
انگار به آخرین لحظه رسیده ام
آن دقیقه صامت و ثابت ابدی
آن سوی تمام دقیقه های هستی.
انگار وارد دنیای دیگری شده ام
لبریز از سکوت
انباشته از هیچ
پشت ـ تاریخ ـ زندگی
و من، می روم
تا انتهای تخیل
تا دلهره انگیز ترین ورطه های سیاه تصور
و من ،می روم
تا ناامیدی مطلق
شاید، آنجا ؛
پشت درختان سبز باغ؛
مرگ، کمین گرفته است
تو را دیدم
چه سرشارم من از مستی
ز نوش باده هستی
چرا ؟
زیرا تو را دیدم، تو را دیدم
تو هر لحظه، به هر راهی
نمودی روی خود بر من
ولیکن من ز روی جهل و نادانی
تو را از خود جدا دیدم
گهی با تکه چوبی ز سیلابم جدا کردی
گهی با جرعه آبی تو جان تازه ام دادی
گهی با یک نفس روحم ز زندانش رها کردی
گهی با یک طپش تنها،تو بر جسمم شفا دادی
تو را در آسمان جستم
در آن ابری که می بارید
ولیکن من تورا در ژاله و شبنم به روی برگها دیدم
تو را در ریزش باران
تو را در رویش سبزه
تو را در غنچه های نو شکفته در میان بوستان دیدم
تو را در خاک تف دیده
تورا در کوبش توفان
تو را در لغزش آوار بر جان هزاران تن ،نهان دیدم
تو را در خلوت شبها و در خاموش تنهایی
چه نالان من همی جستم
ولی آخر تو را در جمع مشتاقان حاضر
بس،عیان دیدم
چه ره هایی که من پیموده ام از روی گمراهی
به هر جایی
ولیکن من تو را در لحظه های غفلت و سرمستیم
بس خشمگین
اما نگارا مهربان دیدم
در آن تاریکی و ظلمت
تو بودی شمع راه من
و من در کور سوی روشنایی ها
تو می دانی
چه ها دیدم، چه ها دیدم
اگر راهم بسی سخت است و دشوار است
باکم نیست ،
چون آن لحظه ها را پاس می دارم
که من تنها تورا دیدم، تو را دیدم
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦ - سهيلا فتحي
چشمان سیاه
پرنده ای بودم ،
آزاد،
با پرهایی، به سپیدی ایمان
بالهایی ، به وسعت خیال
و دلی ، به بزرگی مهر .
چشمانش رادیدم ،
سیاه سیاه بود
و شعله ور،
که می گفت:
« سیب را بچین»
و من،
سیب را چیدم .
سپس
با پر و بالی شعله ور
و دلی سوخته،
از بهشت رانده شدم.
خاکسترم را به باد دهید ،
که پیام آور است و پیام بر .
تا ، به همه پرنده های سپید
بگوید:
که بترسند ، از چشمان سیاه
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٦ - سهيلا فتحي
ا
کسانی که به خانه آنها می روند؛ حتا کسانی که از کنار خانه شان رد می شوند ؛ دلشان می خواهد از این گلها داشته باشند اما نمی دا نند که کافیست باغچه دلهاشان را زیر و رو کنند ؛ علفهای هرز را از ریشه در آورند و کمی بذر عشق و محبت بپاشند تا عطر شکوفه های عشق مشام جانشان را لبریز سازد.
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٦ - سهيلا فتحي
بی نام؟
صدای مرد آهنگر
که می گوید :
یا الله
دستها را می برد بالا
هوا را می شکافد پتک
و می آید
صدای آهن است اینک
که می گوید :
یا الله
شما چه نامی را انتخاب می کنید؟
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ - سهيلا فتحي
افسون دهر
در دل تاریکی شب
در فضای سرد باغ
بید آرام و خموش
سرو مست و بی قرار
آرمیده ، در کنار پنجره
بادی افسونگر به آرامی پریشان می کند گیسوی بید
بید با موی پریشانش نوازش می کند اندام سرو
سرو می لرزد به خود
پنجه هایش از سر شورو شعف
می خراشد شیشه های پنجره
پنجره آسوده در آغوش گرم پرده ها
غافل از افسون دهر
ناظر این منظره
دست بازیگوش باد
راه می جوید به قاب پنجره
می نوازد تار و پود پرده را
پرده را نرم و سبک
دور می گرداند از اندام یار
شیشه های پنجره می لرزد از خشم و غضب
سخت می کوبد به خود
راه می بندد به باد
پرده آرام و سبک
باز می گردد به سوی پنجره
بوسه ها می گیرد از اندام او
سر به گوشش می نهد :
ـ هان، بترس از فتنه های دست بازیگوش دهر
تا که چون غافل شوی
او بسان تار و پود لحظه های زندگی
گه به آسانی به هم آمیزدت
گه به آسانی جدایت می کند
